تبليغاتX
ما با همــــيم



اطلاعیه مهم وبلاگ ما با همیم

 

دوستان نازنین وگرامی ام :

 

بعلت مشکلاتی که برای بنده پیش آمده است بنده

تصمیم دارم به آمریکا بروم بناْاز شما خواهشمندم که

 همچنان همکاری تان را با این وبلاگ ادامه داده  و

از این پس با دوست نازنینم آقای سید شکیب زیرک

همکار باشید ایشان از توانائی خاصی در اداره این

و.بلاگ بر خوردار بوده وبا شما همکار خوبی خواهند

بود.

با عرض حرمت صحرا

+ نوشته شده در  87/01/07ساعت 13:15  توسط صحرا  | 



خدا حافظ

 

جاده یعنی آغاز

من به غربت جاده ایمان دارم و به تنهایی خویش

ای مسافر!

جاده را معنا کن! تو که امروز

کوله بار سفرت را بستی

جاده را پیمودی، سفری رویایی،     مقصدت

آن ور مرز شقایق ها بود

جاده فرعی بود

جاده ای که می رفت تا فراسوی افق های خیال

تا ته خاطره ای دور و دراز

جاده یعنی هجرت!

عامل مرگ غریبانه شوق و فرار لبخند

و خداحافظ را باید از تیرگی جاده شنید. ای مسافر

به دنبال وداعت شعر من معنا شد

و خداحافظ را از دل تیرگی جاده شنیدم امروز

جاده یعنی:

عامل مرگ غریبانه شوق

و فرار لبخند

و خدا حافظ را

باید از تیرگی جاده شنید!

                           بانوی راز های بید زده

+ نوشته شده در  86/11/25ساعت 12:26  توسط صحرا  | 



 دوستان خوبم ضمن عرض سلام خدمت همه تان امیدوارم از صحتی کامل برخوردار باشید.

این بار جهت رفع یکنواختی در تهیه مطالب داستانی کوتاه از دوست وهمکار دیگر مان سید شکیب زیرک را انتخاب نمودیم.

نا گفته نماند که ایشان در تهیه وسامان دهی این وبلاگ کمک های چشمگیری با من داشته اند .

ایشان کماکان شعرهم میسرایند که انشاالله سعی میکنم بعد از داستان شان شعری را نیز از ایشان خدمت تان داشته باشم.

 با عرض حرمت واحترام صحرا مدیر وبلاگ

 

 

يك شاخه از آفتاب

                                               

كنار راهرو تنها نشسته بودم كه از درون خانه آوازي بلند شد ومن هيچ نميدانستم كه اين آواز آيا از داخل خانه بيرون ميآمد ويا از جاي ديگري ولي آنقدر دانستم كه مخاطبش من بودم ،باز دوباره فرياد زد ومرا نزد خود خواند وگفت:بيا زود باش زود باش عجله كن كه ديگر وقت خيلي تنگ است اگر باز هم شتاب نكني ممكن است باز ماني وديگر هيچ وقت اين موقع برايت ميسر نشود خيلي زود تصميم گرفتم خواسته اش را اجابت كنم چون اين يك خواسته اي بود كه بار ها بار ها از من شده بود اما من هميشه همين طور غفلت كرده بودم وفرصت را از دست داده بودم ديگر نميخواستم فرصت را از دست بدهم .هربار اين ندا را مي شنيدم به بهانه اي از رفتن به نزدش ممانعت مي ورزيدم هرچند فاصله ميان من او چندان زياد نبود او در داخل خانه بود ومن فقط در كنار راهرو وزير پاره هاي سياه وسفيدي كه بر اثر نور مهتاب وابر هاي سياه تشكيل ميشد .

از جائي كه نشسته بودم بلند شدم خواستم يك گام بردارم اما اين كار را نتوانستم كف پاهايم به چيزي بند مانده بود كه قدرت گام برداشتن را ازمن ميگرفت هر چه تلاش كردم نتوانستم حركت كنم ماده اي كه به كف پاهايم چسپيده بود خيلي خوشبو بود به همين علت هم دلم چندان نميخواست ازآن صرف نظر كنم دوباره نشستم سر جاي خود ودست هايم را حلقه كردم از پشت به دور گردنم وخوابيدم روي زمين همين طور كه صورتم رو به آسمان بود لكه هاي ابر را ميديدم كه به كندي از كنار چشمانم ميگذشتند واز پشت آنها نور مهتاب همه جار ار روشن ميساخت وبعد از لحظه اي دوباره لكه ابري روي زمين را سياه ميكرد.در اين ميان بعضي ستاره ها بودندكه نور شان خيلي زياد بود به حدي كه ديگر نور مهتاب نيز نميتوانست آنها را خيره سازد .

هين طور كه از پشت افتاده بودم به خواب رفتم .در خواب احساس كردم كه در داخل حوضي پر از مرواريد افتاده ام ومتواتر از مرواريد ها برداشته به دهانم ميگذارم وبه سادگي ميتوانم يك دهان پر از مرواريد را ببلعم.اما ناگهان يك مرواريد كه از همه بزرگ تر بود در گلويم بند ماند هرچه سعي كردم نتوانستم اورا فرو برم . باز همان صدا را شنيدم كه خطاب به من ميگفت رهايش كن بيا اين جا وقت ميگذرد بايد برويم اينجا ماندن به ضرر توست، اما من به خوردن آن مرواريد بزرگ حريص تر ميشدم وباز هم سعي ميكردم تا اورا ببلعم .بلاخره دستي كه خيلي بلند وسفيد بود مانند پاره اي از نور بازويم را گرفت وكشيد به سمت خود مرواريد از دستم افتاد واز خواب بلند شدم ،همان طور كه از پشت افتاده بودم جايم هيچ تغيري نكرده بود اما بوي بدي اطرافم حس ميشد بلند شدم ديدم ماده خوشبوئي كه به كف پاهايم چسيده بود از پاهايم جدا شده وبوي خوشش جاي خودرا به بوي بدي داده است ،بوئي كه دماغ آدم را مي سوزاند .زود بلند شدم كه بروم دنبال صاحب صدا اما اورا نديدم تنها رد پاي كه ميان ابر ضعيفي در آسمان ديده ميشد توجه ام را به خود جلب كرد .از دنبال آن رد پا به راه افتادم وتا هنگاميكه آفتاب از پشت زمين بيرون ميآمد رد پا را تعقيب كردم .ديگر از ابر ها ورد پا اثري نبود خورشيد همه چيز را محو كرده بود حتا همان ستاره هاي كه مهتاب نميتوانست خيره شان نمايد، ،وجود خود را نيز گم كرده بودم وآنچه را از آن لحظه به ياد دارم تنها شاخه اي از آفتاب است كه ميان انگشتانم محكم چسپيده بود ومن را به دنبال خود ميكشانيد.

 سیدشکیب زیرک

                              وبلاگ نویسنده داستان

 

 

+ نوشته شده در  86/10/13ساعت 8:52  توسط صحرا  | 



تذکر چند نکته:

بعضی از دوستان مان تیر را در تاریکی پرتاب میکنند ؛من از ایشان خواهشمندم تا مطالب مان را به دقت خوانده سپس نظر شان را ابراز دارند.

در حالیکه هر روز به تعداد دوستان مان در پیوند ها اضافه میگردد تعداد نظرات کاهش میابد.

از دوستان مهربانی که از وبلاگ ما دیدن میکنند خواهشمندم ضمن اینکه سرمیزنند لطف نموده نظر دقیق شانرا در مورد اثر بدهند.

با عرض حرمت واحترام ( صحرا) مدیر وبلاگ

 

شعری از دوست خوب مان صحرا پزشکی 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم...

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند

طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم...

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست

به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم...

يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا

دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم...

يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست

دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم...

گل کاغذی

 

 

+ نوشته شده در  86/10/02ساعت 11:24  توسط صحرا  | 



 دوستان خوب ومهربانم با معذرت از تاخیر در پست جدید(صحرا)

میروم تا به هیچستان!

تا به عمق فاجعه شکستن٬

تا خواب خوش پروانه....

خیال کوچ پرستوهای بی آشیان٬

میروم تا به لحظه پیوستن!

تا به ساعت در هم تنیدن.....

بیصدا در قلب زمان نشستن٬

میروم تا نیابی دگر!

نشانی از خلوت خاموش خدا....

تا نیابی مرا در آرامش لحظه ها!

میروم تا به ابدیت برسم!

به زمان اندوهبار وداع..

میروم..میروم تا رها بشوم.....

فارغ از من و ما بشوم....

  آذر .میم

وبلاگ نویسنده
+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 11:59  توسط صحرا  | 



مي دانم انسان            
 دريا طوفاني
 اشك باراني

 اندوه طولاني                       انتقاد شما . پاسخ شما اینجا
 بي هيچ قصدي رفتي                           

 و ناگاه تنها

 به هيچستان ميان تهي خويش رسيدي .
 
مي دانم كه مي داني
 نهايت انسان خويش را نمي يابد .

 چه دشوار است در غبار ديگران ماندن

 و از خويش بيرون شدن

 در دايره ي تنگ زندگي

 

                             در دام بلاهاي خود
                             در عشق دل انگيز تو

                             در جنون سيري ناپذير ما

                             در كينه ي ازلي شما

                                                        مانده ايم

                                          سخت افسون شده ايم .               


                                                                    تهران -
زمستان 1371

                                                                                           دوران معاصر

 

      شعر كوتاه " مي دانم انسا ن " جزو اولين شعر هايم است

    كه سا ل 1376 در كتاب " شاعران امروز " انتشارات

         " رود " همراه با شعر ديگري به چاپ رساند .

                            بابک  صحرانورد -۱۳۸۶

 

 

بعد از اینکه نظر دادید انقاد وپاسخ انتقاد شما اینجا خواهد بود

 

+ نوشته شده در  86/09/03ساعت 9:38  توسط صحرا  | 



نظرات وپاسخ های شما در مورد این اثر

ضمن اظهار سپاس از همه دوستانی که در پست  قبلی باما همکاریی نموده واز نظرات شان ما را بهرمند ساختند .امیدوارن تا در هر چه ببهبودی این وبلاگ همیشه با ما همکار باشند.

 من کمی تاریکم

چشم من بسته است

من دراین سیاهی

از پنجره های روبه شب می ترسم

وز سرازیری پله هایی که

بالا نرسیده اند هرگز.

"پشت بام "عبث واژه ایست

برای ویرانه های کم ارتفاع من.

مرا به کلاغ هایی سپرده اند سیاه

شب بالشان بی ستاره ست

و تاریکی من .پرهاشان را

بسته ست به دردی پست...

وچقدر آرزوی پروازهم

                       دردناک است مارا...

شعراز :فاطیما کرمی

به همین سادگی

 نظرات وپاسخ های شما

 

+ نوشته شده در  86/08/26ساعت 9:35  توسط صحرا  | 



تقدیر این شده ست: کبوتر نوشته اند


از تو پری به جاست، از آن پر نوشته اند

 

گل تر ز گل تویی، تو که با دست روزگار


از تو شبیه لاله پرپر نوشته اند

 

بالی نداشتم که به سمت تو پر کشم


بر دست های بی رمقم پر نوشته اند

 

آنان که سنگ فتنه به چشم تو می زدند


امروز از نگاه تو دیگر نوشته اند

 

نامحرمان که بر جگرت زخم می زدند


در زیر نام خویش برادر نوشته اند

 

آیینه بود رسم تو اما غریبه ها


از آن دل زلال تو کمتر نوشته اند

 

با خطی از دریغ به روی مزار تو


بر سنگی از سکوت تو قیصر نوشته اند

 

 

 

نويسنده سعيدي راد

شاعرانه

 

 

+ نوشته شده در  86/08/14ساعت 7:26  توسط صحرا  | 



از همان لحظه که جستم زفنا

 متکی بر در می خانه شد م

با یه خودکارو یه  دفتر در دست

چاکرو مخلص پیمانه شدم

بس که نوشیدم از آن باده مست

لا جرم مست و پر آوازه شدم

از بر شعر و دو بیتی هایم

خادم و خاتم میخانه شدم

خوب و خرم می نوشتم هر دم

تا که بگذشتم و دیوانه شدم

گفتم این جام و می ام کافی نیست

بازهم راهی هر خانه شدم

تا رسیدم به در قصد و یقین

چشم بر بستم و دیدم که پروانه شدم

بال و پر می زدم ومی گشتم

چشم حق درطلبم دیدم وافسانه شدم

دیدم آن چشم به جامی ماند

که از آن مست و دیوانه شدم

بال و پر را به دو پیمان دادم  

باز هم خادم میخانه شدم

حق کاپی و نشرمحفوظ است

نویسنده یونس قاسمی (اشعارونیایش)

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 11:37  توسط صحرا  | 



 

دوستا خوبم سلام !

ممنون از همه كساني كه در هر چه بهبودي وبلاگ( ما با هميم) من را همكاري نموده اند ولي بهتر است حالا بجاي كلمة من از كلمة ما استفاده شود.چون وبلاگ (ما با هميم)ديگر يك وبلاگ خصوصي نبوده وحدود ۳۰ نفر عضو دارد،چون همه كساني كه با ما در تماس شده ونظر داده اند ما آنان را به نوعي عضو ميدانيم.

از همه كساني كه با در ارتباط شده اند صميمانه اظهار سپاس نموده تقاضا مندم تا مطلب كنوني را نيز به دقت خوانده واظهار نظر نمايند:

نخست اينكه: به نظر شما انتخاب مطلب از وبلاگ اعضاءبه عهدة مدير وبلاگ (ما با هميم )باشد ويا هر فرد خودش حق انتخاب وفرستادن مطلب خودرا داشته باشد.

دوم اينكه: هر مطلب جديد تا چند روز بايد در پست جديد گذاشته شود؟

سوم اينكه:به نظر شما قالب وبلاگ به همين حال كه هست باشد ويا اينكه تغير يابد ويا اينكه قالب مورد نظر شما كدام است لطف نموده آدرس ونام قالب را به ما داده تا آنرا آزمايش نموده واز دوستان ديگر نظر خواهي نمائيم.

چهارم اينكه نظر شما در كل چيست ؟؟؟

با عرض حرمت واحترام (صحرا)مدير وبلاگ «ما باهميم».

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 13:58  توسط صحرا  |